|
کم کم داشت یادم میرفت که وبلاگ دارم .
امیدوارم هر کس که توی این مدت به من سر
زده ووبلاگ را قدیمی و خاموش دیده منرا
ببخشد.
راستش را بخواهید از بس که برای چاپ
کتابم اذیت شدم خیلی بی حوصله بودم.
اما سرانجام بعد از گذشت بیشتر از یکسال
کتابم را تحویل گرفتم وامروز( برای تو می
نویسم) را تقدیم می کنم به همه ی شما
عزیزان وهمراهان دوستداشتنی.
راستی چه عجب! بعضی ها یادی از ما کرده اند؟
بهر حال ما دوستان را همیشه دوست داریم وبه یادشان هستیم.
سیبِ ممنوعه
با تو بودن یه دروغه، بی تو بودن یه توهم
کاش تو این خوابِ دروغی، می تونستم که بشم گُم
توکه قیمتی ترینی تویِ این عتیقه بازار
قرعه شد به نامت اينبار، سیب ممنوعه رو بردار
نذا دست و پام بلرزه، بمونم سِر دو راهی
تا چراغونیِ مهتاب، بشهِ سهمِ من تباهی
شاید این قسمت من بود که بشم ترانه خون
روشنم کن تا بدونم کجاس این مرزِ جنون
حالا که سازِ نگاهم زخمیِ نگفته هاته،
هرچی واژه یِ قشنگه، پیشکش یه نیم نگاته،
بذا روبرو بشن باز،چشمایِ تو با دلِ من
ببینم تو راست می گفتی یا چشات دروغ می گفتن
تویِ دفترم نوشتم: کاش بهار همیشگی بود
کاش که پاییز و زمستون، قصه هایِ بچه گی بود
آره این قسمتِ من بود که شدم ترانه خون
روشنم کن تا بدونم کجاس این مرزِ جنون
|